تقدیم به تو..
seni seviyorum * ilove you * dostet daram

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم

باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
این کار تست من همه جور تو می‌کشم





نوع مطلب : عاشقانه، شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

· وقتی کبوتری شروع به معاشرت با کلاغها می کند پرهایش سفید می ماند، ولی قلبش سیاه میشود. دوست داشتن کسی که لایق دوست داشتن نیست اسراف محبت است

· دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند

· اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است

· اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است

· وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم

· hگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشه‌ای را بالا ببری

دکتر علی شریعتی





نوع مطلب : عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام

نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام

شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر

پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام

از سیل اشک شوق دو چشمم معاف دار

کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام

جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار

آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام

دیگر گذشته از سر و سامان من مپرس

من بی تو دست از این سرو سامان کشیده ام

تنها نه حسرتم غم هجران یار بود

از روزگار سفله دو چندان کشیده ام

بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو

بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام

دور از تو ماه من همه غم ها به یکطرف

وین یکطرف که منت دونان کشیده ام

ای تا سحر به علت دندان نخفته شب

با من بگوی قصه که دندان کشیده ام

جز صورت تو نیست بر ایوان منظرم

افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام

از سرکشی طبع بلند است شهریار

پای قناعتی که به دامان کشیده ام





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا

وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا

ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا

آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا

در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا

شهریارا بی جیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا





نوع مطلب : عاشقانه، شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

25 آبان 88 :: نویسنده : حامد

زندگی چون جمله هایی بود بی پایان 

سربهای داغ

نقطه ای در انتهای

سطرهایی مختصر بودند .

قلبها با قلبها نا آشنایی داشت

دستها با دستها

بیگانه تر بودند

در شبی سنگین و طو لانی کورمال گرچه یاران در سفر بو دند سخت از هم بی خبر بودند

از دورویی های بی پروا  وز نگاه سرد گستاخانه بی شرم این و آن

آن و این در آتش عصیان و خشمی شعله ور بودند

نی امیدی  نه نویدی

نه به سر شوری نه در دل اشتیاقی بود . لبان رازداران

در خطر بودند.

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

25 آبان 88 :: نویسنده : حامد

با تو همه ی رنگهای این سرزمین را آشنا می بینم.

با تو همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می كنند .

با تو آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند.

با تو كوهها حامیان وفادار خاندان من اند.

با تو زمین ، گاهواره ای است كه مرا در آغوش خود میخواباند.

ابر حریری است كه بر گاهواره ی من كشیده اند.

و طنابِ گاهواره ام را مادرم ،

كه در پسِ این كوهها همسایه ی ماست ،

در دستِ خویش دارد.

با تو دریا با من مهربانی میكند .

با تو سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه میزند.

با تو نسیم ، هر لحظه گیسوانم را شانه میكند.

(با تو من با بهار می رویم.)

با تو من در عطر یاسها پخش میشوم.

با تو من در شیره ی هر نبات می جوشم.

با تو من در هر شكوفه می شكفم.

با تو من در طلوع، لبخند میزنم.

در هر تندر ، فریاد شوق می كشم.

در حلقوم مرغانِ عاشق می خوانم.

درغلغل چشمه ها می خندم.

در نای جویباران زمزمه میكنم .

با تو من در روح طبیعت پنهانم.

در رگ جاری ام . در نبض .

(با تو ، من بودن را ، زندگی را ، شوق را ، عشق را ، زیبایی را و

مهربانی پاك خداوندی را می نوشم.)

بی تو ، من ...

(دکترعلی شریعتی)





نوع مطلب : شعر، عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

25 آبان 88 :: نویسنده : حامد

خلوتی داریم و حالی با خیال خویشتن
گر گذاردمان فلک حالی به حال خویشتن
ما در این عالم که خود کنج ملالی بیش نیست
عالمی داریم در کنج ملال خویشتن
سایه‌ی دولت همه ارزانی نودولتان
من سری آسوده خواهم زیر بال خویشتن
بر کمال نقص و در نقص کمال خویش بین
گر به نقص دیگران دیدی کمال خویشتن
کاسه گو آب حرامت کن به مخموران سبیل
سفره پنهان می‌کند نان حلال خویشتن
شمع بزم افروز را از خویشتن سوزی چه باک
او جمال جمع جوید در زوال خویشتن
خاطرم از ماجرای عمر بی‌حاصل گرفت
پیش بینی کو کز او پرسم مل خویشتن
آسمان گو از هلال ابرو چه می‌تابی که ما
رخ نتابیم از مه ابر و هلال خویشتن
همچو عمرم بی وفا بگذشت ما هم سالها
عمر گو برچین بساط ماه و سال خویشتن
شاعران مدحت سرای شهریارانند لیک
شهریار ما غزل‌خوان غزال خویشتن




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

25 آبان 88 :: نویسنده : حامد
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم

باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم

که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت

////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت






نوع مطلب : شعر، عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

25 آبان 88 :: نویسنده : حامد

دیگر با تو آرام نمی‌گیرم

به شامگاهان ره می‌سپارم و می‌روم

حسابمان به روز محشر بماند

دستم را می‌شویم و می‌روم

تو دیگر خود را آزار مده

بی سر و صدا و آهسته

بر سر انگشتانم همانند آب

جاری می‌شوم و می‌روم

دیگر،تو بی من صفا كن

مرا نه جسمی بر جای ماند و نه جفایی

اینبار،دیگر شكایتی ندارم

دندان به هم می‌فشارم و می‌روم

تو پنداشتی كه رنج‌ها مرا نابود خواهد كرد

خود را گرفتار بلا می‌سازم و می‌روم

همانند گلوله‌ای و چون سرنیزه

كوه‌سان منفجر می‌شوم و می‌روم

اگر همه چیز خود را از دست بدهم

این عشق را می‌درم و می روم

رفتنم بی سر و صدا نخواهد بود

در را به هم می‌كوبم و می‌روم

ترانه‌ای را كه برایت سرودم

از ساز خود جدا می‌سازم و می‌روم

می دانی كه مرا یارای گریستن نیست

چهره‌ام را می‌درم و می‌روم

از سگ‌ها تا پرنده‌هایم

از پاره جانم دل می‌كنم و می‌روم

هر چه را از تو داشته‌ام

به تو بر می‌گردانم و می‌روم

خود را نزد تو خوار نمی كنم

وجودم را به آتش می‌كشم و می‌روم

نفرینت نمی كنم، ناراحت نباش
بر مغز خود خالی می‌كنم و می‌روم…





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



درباره وبلاگ


ممنون از حضورتون
لطفا نظر یادتون نره
برای تبادل لینک مارو با عنوان دوست داشتن لینک کنید

مدیر وبلاگ : حامد
نویسندگان
نظرسنجی
نظرت درمورد وبلاگ چیه؟







آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات